به باغ همســـــــــــــفران
به روایت فنچ بانو

هوالحق
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند //هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم //زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش //پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
-----------------------------
فنچ بانو، همسر حبه، 25 شهریور 89 عروسیمون بود. زیر سقف آسمون با چند کیلومتر فاصله از هم برای روزهای روشن در تلاشیم:)
به باغ همســـــــــــــفران
دسته بندی
دوستانم
آرشیو
صفحات
فید منتخب من
دیگر موارد
امکانات جانبی

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
آن کس که منم پابسته او، می‌گردد او گرد سر من
فنچ بانو دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 22:17 | +

اول از همه روز همه ی خانوم ها مبارک (شرمنده برای تاخیر). واقعا همه ی خانوما حس مادری رو تو وجودشون دارن. حتی اگه هیچ وقت حتی ازدواج نکنن... این حس توی خاله بازیهای دختربچه ها خیلی واضحه... خدایا ازت ممنونم که منو زن آفریدی... :)

حبه جانم جمعه رفت و من ناگهان در افسردگی مزمنی فرو رفتم... انقدر که وقتی هست شلوغ کاری می کنه و می خندیم و دنیایی داریم برای خودمون که وقتی نیست اصلا حتی لامپای خونه هم کم نور میشن انگار. شبا وقتی می رفتیم بخوابیم تازه حرفامون شروع می شد. انقدر می خندیدیم که دیگه با زور کتک شب به خیر می گفتیم و چشمامونو می بستیم... کلی خوش گذشت. فقط خوب بود من درسی که 5شنبه امتحان داشتمو قبلا خونده بودم وگرنه صفرم نمی شدم. خدا رحم کرد واقعا. چون من شدیدا دقیقه نودی ام. یعنی برنامه امتحانو که دستم می دن اول تاریخا رو نگاه می کنم بعد ساعت امتحانو و اگه امتحان ساعت 10 باشه مثلا من از 9 و نیم صبح شروع می کنم به برنامه ریزی به قبل. روش معکوسو حال می کنین؟؟:)) خب نسبتا به خودم افتخار هم می کنم!!

شنبه رفتم دیدن شان استون (+) !:) شان علی استون به همراه ملیسا کارتر و همسرش بهرام حیدری (+) اومده بودن دانشگاه و یه جلسه پرسش و پاسخ بود. از ساعت 2 تا 5 رفتم و واقعا نفهمیدم چطور زمان گذشت. وقتی شان از امام عی و امام حسین حرف میزد یه جوری می شدم... یه تسبیح سبز هم داشت... آدم خیلی جالبی بود... فقط منتظرم امتحانام تموم شه چندتا کتاب بخونم جواب سوالای جدیدمو بگیرم... 

پ.ن: ستاره جونمی... چرا وبت اصلا نیست دیگه؟؟ کجایی؟؟؟


1پیـــام

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت...بازآید و برهاندم از بند ملامت
فنچ بانو یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 00:10 | +

امروز عصر داشتم وبگردی می کردم که رسیدم به اینجا. تمام پستاشو خوندم و دلم لرزید. همون موقع صدای اذان اومد... چشمامو بستم و برای تک تک کسایی که مشکل دارن دعا کردم... از ته دل... بعدم پاشدم وضو گرفتم و نماز خوندم... تا نمازم تموم شد برام اس ام اس اومد... حبه بود که نوشته بود داره میاد خونه... یه لحظه موندم... الان شنبه... حبه داره میاد؟؟ زنگ زدم بهش گفت کلاسای دو روزش تشکیل نمی شه. بیمارستان هم خودش کنسل کرده و میاد و تا جمعه هم می مونه... می تونین خوشحالی منو تصور کنین؟؟ خدایا چقدر بزرگی؟؟؟ با خودم عهد کردم تمام نمازامو اول وقت بخونم و موقع اذان هم برای همه دعا کنم... 

پ.ن: عنوان باید این باشه: 

     یا رب سببی ساخت که یارم به سلامت             بازآمــــــد و برهاندم از بند ملامت

:)


9پیـــام

مختصری روزانه
فنچ بانو جمعه 15 اردیبهشت 1391 19:57 | +

حبه نتونست بیاد... کارای پایان نامه ش شروع شده و چهارشنبه مجبور بود بره بیمارستان... سه روز تو هفته باید بره بیمارستان و سه روزم کلاس داره... خیلی سخت می تونه جور کنه بیاد خونه... ناراحت نیستم... چون به امید خدا اگه همه چی خوب پیش بره اسفند دفاع می کنه. و اینجوری دوریمون خیلی زودتر تموم می شه... تا خدا چی بخواد...

منم سه شنبه که رفتم دانشگاه، استادمون گفت چون دانشجوی خوبی هستی :) ازت امتحان می گیرم پنجشنبه! منم از یه طرف خوشحال شدم، از یه طرفم گرخیدم که چه جوری 6 فصل خفن هورمونو یه شبه بخونم!!! خلاصه که چهارشنبه من از 8 صبح یکبند تا 1 و نیم شب درس خوندم بازم تموم نشد! بعد تازه شام سوسیس خوردم که انگار یه بمب ویروس بود. یک ساعت بعد از شام چنان گلودرد و تب و آبریزش بینی پیدا کردم تاریخی. 6 صبح پنجشنبه هم پاشدم آب نمک غرغره کردم و شال و کلاه کردم رفتم دانشگاه. بعد تازه وقتم نشد ازم امتحان بگیره!!! خلاصه 7 شب داغون و مریض رسیدم خونه. دلم یه سوپ داغ می خواست... یاد وقتایی که مریض می شدم و حبه پیشم بود افتاده بودم... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یه بسته سوپ آماده رو توی آب حل کنم و بجوشونم و بخورم. بعدشم خوابیدم اما تا صبح چندبار از سردرد و تب و لرز بیدار شدم... خیلی شب بدی بود... خیلی دلم برای تنهایی خودم سوخت... 

یکی از معظلاتی که دارم اینه که وقتی تنهام حوصله آشپزی برای خودم یه نفرو ندارم... معمولا سر هم بندی می کنم. چون اگه چیزی هم درست کنم خیلی هم زیاد میاد هم میلی به خوردنش ندارم... نتیجه این وضع لاغری که نبوده هیچ، تازه به خاطر خوردن هله هوله چاقی و بی حوصلگی و مریضی هم بوده... باید یه فکر اساسی بکنم. به نظرتون چه کار می شه کرد؟؟


6پیـــام

روزهای ناب
فنچ بانو شنبه 9 اردیبهشت 1391 01:28 | +

راهی زادگاه شدم... به نزدیکی شهر که رسیدم غربت عجیبی زیر پوستم دوید... هر لحظه منتظر بودم گوشیم زنگ بخوره و با دیدن «بابا» لبخند بزنم و جواب بدم سلام بابا... وقتی از اتوبوس پیاده شدم عجیب توی این شهر احساس غریبی کردم... تاکسی گرفتم و رسیدم خونه... چقدر جاشون خالی بود... منتظر بودم مامان درو برام باز کنه و بغلم کنه و لپامو بکشه و بگه بازم که تپل شدی...

یک ساعت بعد از من حبه از تهران رسید... فردا شبش خواهرم هم اومد... و دو روز بعد مامان و بابا از مکه اومدن... با دیدنشون قلبم لرزید...

این روزها، هر لحظه، همه ی وجودم سرشار از شُکر می شه... 


این چند روز همش سرگرم مامان و بابا و مهمونا بودیم... خیلی خوش گذشت... روز 5شنبه یه امتحان میانترم خفن داشتم که قبل از اینکه بیام خونده بودم اما کلا چیزی توی ذهنم نبود... 4شنبه می خواستم برم اصفهان در حالی که هم سرما خورده بودم، هم استرس امتحان داشتم زنگ زدم به ترمینال که گفت اصلا بلیط نداریم... انقــــــــــــدر خوشحال شدم که حد نداشت. و به همین راحتی بی خیال امتحان همچنان کنار مامان و بابام دارم حال می کنم:) حالا دیگه یکشنبه می رم که حبه هم ایشالله 3شنبه میاد خونه... هورا هورا:)

برای ولیمه موهامو یه کم کوتاه و بعدم صافش کردم. انقدر عوض شدم که مامانم نشناختم:) بعد انگار تازه رنگ موهام (رنگ خدادادی!) خودشو نشون داد. (+) بس که موهای من فرفریه:) انقدر همه از رنگ موهام تعریف کردن و من ذوق کردم که خدا می دونه:)

این روزها ما مست بوی یاسیم... 

یه سی دی  توی کمد دوران دبیرستانم پیدا کردم که تمام عکسایی که اون دوران روی کامپیوترم داشتم توشه... یعنی من الان یه حال خوشی دارم... تمام خاطرات و حال و هوای اون روزام برام زنده شدن... کلی عکس از خودم با ابروهای وحشی:) بعدش با ابروی مرتب، بعد با دماغ چسب زده، بعد با دندونای سیم کشی شده:) یعنی کلا سیر تکامل خودمو دیدم یهو!! یه فولدرش فقط عکس دیوید بکهامه یکیش هم نیکل کیدمن:)) یادش به خیر نوجوونی...


6پیـــام

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن...
فنچ بانو چهارشنبه 23 فروردین 1391 00:15 | +

1- چند وقتیه با خودم درگیرم... درگیرم که اینجا بنویسم یا نه... دلم نمی خواد اینجا رو پر کنم از دلتنگیهام برای حبه... هر چقدر هم که به روی خودم نیارم زندگی تنهایی سخته... گاهی خیلی بهم فشار میاد... یه فولدر دارم به نام "در من حلول می کند هر لحظه حس ناب...". دلتنگیهامو اونجا می نویسم. نمی خوام اینجا بوی غم بگیره... به هر حال این مرحله ی زندگیمونو باید بگذرونیم... برام دعا کنید صبرم تا 1سال (حداقل) دیگه تموم نشه...


2- توی روزهای عید، تنها برنامه هایی که با حبه با عشق و علاقه نگاه می کردیم، یکیش کلاه قرمزی (+) بود. یعنی من عاشق همساده شدم. اون خنده هاش، وااااااااای:))) یکی دیگه کارتون شکرستان بود. عروسکاشو دیدین؟؟ حبه برام عروسک و آویز موبایل اسکندرو خریده. منم می خواستم ننه قمرو برای حبه بخرم که 14 تومن بود و نمی ارزید انقدر:) جالبه که کشور دوست و دورمون (چین) اینا رو ساخته. اسمشونم sugarland زده!! حالا کی به کیه بیابید پرتقال فروش را!!


3- دقیقا روز 14 فروردین بود... داشتم موهامو شونه می کردم و چتریهای بلندمو نگاه می کردم که یهو... خودش بود... یه تار موی سفید... از اون روز یه حسی رو دلم سنگینی می کنه... حسی که غم نیست... ترس هم نیست... حسیه که منو به فکر میندازه... تا می خوام تنبلی کنم یاد اون تار مو  برام می شه تلنگر!

 

4- به بهانه ی بهار: +


10پیـــام

........................ مطالب قدیمی‌تر >>


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به به باغ همســـــــــــــفران می باشد.
.:: weblog theme by : www.theme-designer.com ::.

قالب وبلاگ

هاست لینوکس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ