فنچ بانو
شنبه 9 اردیبهشت 1391
01:28 |
+
راهی زادگاه شدم... به نزدیکی شهر که رسیدم غربت عجیبی زیر پوستم دوید... هر لحظه منتظر بودم گوشیم زنگ بخوره و با دیدن «بابا» لبخند بزنم و جواب بدم سلام بابا... وقتی از اتوبوس پیاده شدم عجیب توی این شهر احساس غریبی کردم... تاکسی گرفتم و رسیدم خونه... چقدر جاشون خالی بود... منتظر بودم مامان درو برام باز کنه و بغلم کنه و لپامو بکشه و بگه بازم که تپل شدی...
یک ساعت بعد از من حبه از تهران رسید... فردا شبش خواهرم هم اومد... و دو روز بعد مامان و بابا از مکه اومدن... با دیدنشون قلبم لرزید...
این روزها، هر لحظه، همه ی وجودم سرشار از شُکر می شه...
این چند روز همش سرگرم مامان و بابا و مهمونا بودیم... خیلی خوش گذشت... روز 5شنبه یه امتحان میانترم خفن داشتم که قبل از اینکه بیام خونده بودم اما کلا چیزی توی ذهنم نبود... 4شنبه می خواستم برم اصفهان در حالی که هم سرما خورده بودم، هم استرس امتحان داشتم زنگ زدم به ترمینال که گفت اصلا بلیط نداریم... انقــــــــــــدر خوشحال شدم که حد نداشت. و به همین راحتی بی خیال امتحان همچنان کنار مامان و بابام دارم حال می کنم:) حالا دیگه یکشنبه می رم که حبه هم ایشالله 3شنبه میاد خونه... هورا هورا:)
برای ولیمه موهامو یه کم کوتاه و بعدم صافش کردم. انقدر عوض شدم که مامانم نشناختم:) بعد انگار تازه رنگ موهام (رنگ خدادادی!) خودشو نشون داد. (+) بس که موهای من فرفریه:) انقدر همه از رنگ موهام تعریف کردن و من ذوق کردم که خدا می دونه:)
این روزها ما مست بوی یاسیم...

یه سی دی توی کمد دوران دبیرستانم پیدا کردم که تمام عکسایی که اون دوران روی کامپیوترم داشتم توشه... یعنی من الان یه حال خوشی دارم... تمام خاطرات و حال و هوای اون روزام برام زنده شدن... کلی عکس از خودم با ابروهای وحشی:) بعدش با ابروی مرتب، بعد با دماغ چسب زده، بعد با دندونای سیم کشی شده:) یعنی کلا سیر تکامل خودمو دیدم یهو!! یه فولدرش فقط عکس دیوید بکهامه یکیش هم نیکل کیدمن:)) یادش به خیر نوجوونی...