به باغ همســـــــــــــفران

به روایت فنچ بانو


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

حدودا ۱۰ روزه اومدم پیش مامان و بابام... اینجا هوا خیلییییییی سرده... توی این خونه ی درندشت هم هر گوشه یه دمایی داره! واسه همین چنان سرمایی خوردم تاریخی... هفته ی پیش برف اومد و کوچمون یخ زد! یه روز ماشین بابا رو برداشتم برم جایی٬ یهو ماشین لیز خورد... یه نیم دور زدم و مستقیم داشتم می خوردم به دیوار و تیر چراغ برق و .... خیلیییییییی وحشتناک بود... خدا مواظبم بود فقط... 

 

دوشنبه هم می رم اصفهان چون حبه سه شنبه میاد خونه تا ۱۰ روز... هورااااااااا... کلی دستور کیک و غذا های جدید سرچ کردم و نوشتم توی دفتر مخصوصم (!) با اینکه جمعه یه عروسی دعوتیم که خیلی دوست داشتم برم اما عشق به حبه و خونمون می چربه والله... دلم لک زده برای وقتی من آشپزی می کنم و حبه داره درس می خونه٬ یهو میاد از پشت منو میگیره توی بغلشو توی گوشم می گه...... 

 

خدایا خانواده ی کوچیک ما رو هیییییچ وقت تنها نذار...

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390ساعت 11:00 توسط فنچ بانو نظرات (2)

گل شیفته... زمانی دوستت داشتم به خاطر سادگی و هنرت... امروز اما... تو آزادی... خواستی دستهایت را هم بردار! اما نمی خواهم با این کار خواسته باشی از حق من زن دفاع کنی... با دیدن عکسهایت شرم به گونه هایم دوید... شیفتگی گلت پژمرد... متاسفم...

*****

فیلم جدایی نادر از سیمین را دوست داشتم... اصغر فرهادی را هم... وقتی که روی سن رفت افتخار کردم که ایرانی است و متین!!! اما برای من گرفتن جایزه از دست مدونای کابالیست (+) نه تنها افتخار نیست، بلکه از شما چه پنهان تحقیر شدیم... در شأن اصغر فرهادی و ایرانیان مسلمان نیست... بهتر است خودمان را بیشتر بشناسیم...

حقیقتا خواهش می کنم حتما سریال مستند ظهور (Arrival) را ببینید... 

لینک دانلود: + یا +

نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 21:56 توسط فنچ بانو نظرات (3)

اربعین پارسال خیلی یهویی دلم خواست شله زرد بپزونم! برای اولین بار درست کردم و خیلی هم خوب نشد راستش... بعد با خدا قرار گذاشتم اگه حبه دانشگاه تهران قبول شد امسال زیاد درست کنم و بین همسایه ها پخش کنیم:) همیشه از این مراسم های نذری پزون خیلی خوشم میومد اما مامانم هیچ وقت از این نذرا نداشت! خلاصه از اون جایی که حبه هم اینجا بود اما امروز صبح می خواست بره دیروز از صبح دست به کار شدم. به هیچکس حتی مامان حبه هم نگفتم که نیاد نظر بده:) دلم می خواست خودم همه ی کاراشو بکنم. اول 12 پیمونه برنج خیسوندم!! به مامانم زنگیدم و گفتم... کللللللللللللی با بابام بهم خندیدن و بعدش بهم افتخار کردن:) بعد که 12 پیمونه رو شنید گفت بچه جون چه خبره؟ می دونی این چقدر می شه؟؟ گفتم حالا یه کاریش می کنم... توی اینترنت یه چرخی زدم دیدم نوشته 7 برابر برنج آب باید بریزیم:) بزرگترین قابلمه ی سرویسمو برداشتمو یه پیمونه یه پیمونه آب ریختم دیدم شد نهایت 28 تا!!! یعنی فقط 4 پیمونه برنج توش جا می شد:) این شد که دستورو بی خیال شدم و در کمال خوشحالی 10 پیمونه برنجو ریختم توی همون 28 پیمونه آب!!! بعدم درشو گذاشتم تا واسه خودشون برنجا بشکفن!! 1 ساعت بعد دیدم قابلمه در حال انفجاره از پری!!! خلاصه یه مقدارشو ریختم توی یه قابلمه دیگه و دو قسمتش کردم آخر... بعدم شکرو چشمی ریختم:) و باید بگم نتیجه (+) به حدی عالی شد که حبه کف کرده بود! والله خودمم باورم نمی شد. تازه وقتی توی ظرفایی که برای نذریم خریده بودیم کشیدیمشون دقیقا اندازه 25 تا ظرف بود! خیلی تجربه ی جالبی بود... حبه برای تمام همسایه ها برد چندتا هم برای خواهرم اینا بردیم... خدایا ممنونم...

پ.ن: هفته ی پیش آخرین امتحانم بود... 2 روز قبلش برای مامان و بابای حبه یه کاری پیش اومد و مجبور شدن برن جنوب... خب من می ترسم تنهایی توی یه خونه ی دو طبقه ی بزرگ خالی! مخصوصا شبا! این شد که حبه زنگید که حتما برم پیش خواهرم... حالا امتحان داشتم... فرداش یهو حبه اومد... قربونش برم... به خاطر من یه هفته از کلاس و آزمایشگاه و کار و زندگیش زد و تا امروز پیشم بود... به حدی بهمون چسبید این یک هفته که خدا می دونه... حالا منم آخر هفته می رم پیش بابا و مامانم تا وقتی کلاسام شروع بشن... حبه هم از دو هفته دیگه امتحاناش شروع می شه و آخرین امتحانش فروردینه:))))) آنجا دانشگاه تهران است و بی حساب!!!

پنجشنبه هم با حبه رفتیم بازار هنر... یه مقدار پس انداز داشتیم که تبدیل شد به یه انگشتر خیلی خوشگل برای فنچول بانو (+) ... و سیاست فنچولی نگهش داشته تا حبه به عنوان عیدی بهش بدتش:)

نوشته شده در شنبه 24 دی 1390ساعت 20:03 توسط فنچ بانو نظرات (5)

عاشق روزهایی هستم که حبه می خواد بیاد خونه... و بیزارم از روزهایی که می خواد بره... تنهایی واقعا سخته... خیلی سخت تر از اون چیزی که تصور می کردم... گاهی فقط گریه می تونه آرومم کنه... دوران سختیه... اما... همین سختی هاست که آدمو می سازه... روز به روز بیشتر زاویه های مختلف ذهنمو می شناسم... با خودم خیلییییی بیشتر از قبل دوستم... اوایل تمام دلتنگی هامو به حبه می گفتم... پشت تلفن بغض می کردم... خیلی اذیتش می کردم... خب اون طفلکم گناهی نداره... اونم تنهاست... اونم دلتنگه... حتی خیلی از شرایطش از من بدتره... دلم براش سوخت... حقش نبود فقط سنگ صبور باشه و من پشتشو خالی کنم... تصمیم گرفتم... که قوی بشم... هر روز بیشتر از روز قبل... محکم تر٬ صبورتر... الان راضی ترم... خوشحال ترم... از اون لاک خامی (!) دارم بیرون میام... کم کم می تونم روی خودم حساب کنم... 

 

دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390ساعت 19:38 توسط فنچ بانو نظرات (6)

خاطره ی همه ی یلداهای سال های کودکی ام٬ تصویر سفره ی بزرگی ست که هر سال در خانه ی دایی ام پهن می شد... سفره ی رنگارنگی که همه چیز در آن پیدا می شد... سفره ای که ۲۰ نفر دور آن می نشستند... ۱۵ سال پیش دایی رفت... و هر سال از تعداد نفرات دور سفره به خاطر کوچ کم و کمتر می شد... اما زنی با چشمانی به رنگ دشت و دلی به بزرگی دریا در تمام این ۱۵ سال به سنت همسرش همان سفره را پهن می کرد... اما درست ۱ ماه پیش٬ او هم رفت... امسال مادرم این سفره را پهن کرد... سفره ای که فقط ۶ نفر از آن جمع دورش نشسته بودند... خدایا سایه ی رحمت را بر سر این جمع و همه ی افراد کوچیده اش بگستران و به روح همه ی درگذشتگان آرامش بده...  

پ.ن۱: صبح قبل از اینکه بیدار شوم خواب دایی ام را دیدم... برایش فاتحه خواندم... چندبار... 

 

پ.ن۲: به یمن فرجه های زودهنگام و بسی طولانی و دلچسب چند روزیه که اومدم پیش مامان و بابام... خیلی خوب بود... به یاد دوران دبیرستانم درس خوندم و ظهر غذای مامان پز خوردم و سه تایی رفتیم خرید... خدایا شکرت...  

حالا شنبه راهی اصفهانم. دوشنبه اولین امتحان پایان ترم دوره ی کارشناسی ارشد!! خدایا به امید تو...  

 

پ.ن۳: دقیقا دو هفته ست که حبه رو ندیدم... سه روز آخر این هفته همایش داشتن و نتونست بیاد برای یلدا... پیش دوستاش بود... خوش بودن... خدا رو شکر... چند وقته براش ایمیل می زنم با اسمایلی!! انقده حال می کنه که خدا می دونه... خستگیشو می برم:)

 

پ.ن۴: وظیفه ی درست کردن دسرهای شب یلدا بر عهده ی من بود!:) هنرنمایی های من: 

دسر ژله ی انار ٬ همان در مدلی دیگر! و نما از بغل :)٬ کرم وانیلی ٬ ژله بستنی در ظروف تک نفری! ٬ نمای بغل !! 

 

پ.ن۵: فال حافظ برای فنچ بانو در ادامه ی مطلب!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1390ساعت 20:07 توسط فنچ بانو نظرات (2)


Design By : Pichak